کلاءة
نویسه گردانی:
KLAʼ
کلاءة. [ ک ُ ءَ ] (ع اِ) درنگ و تأخیر و مهلت و نسیئة و بیعانه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء): و مااعطیت فیه نسیئة من الدراهم فهی الکلاءة. (منتهی الارب ) (آنندراج ).
واژه های همانند
۷۱ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۸ ثانیه
کلاه آباد. [ ک ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بخش روانسر شهرستان سنندج که 176 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
کلاه دیو. [ ک ُهَِ وْ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) دساسة، سماروغ سفید و آن رستنی باشد که آن را خایه دیس و کلاه دیو نیز گویند. (حاشیه منتهی الا...
کلاه فروش . [ ک ُ ف ُ ] (نف مرکب ) فروشنده ٔ کلاه . که کلاه فروشد. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
کلاه گذار. [ ک ُ گ ُ ] (نف مرکب ) کلاه گذارنده . آنکه دیگران را بفریبد و پول و مال آنان را بگیرد. (فرهنگ فارسی معین ). حیله گر و فریب دهنده ...
کلاه مالی . [ ک ُ ] (حامص مرکب ) شغل کلاه مال . (فرهنگ عامیانه ٔ جمال زاده ). عمل کلاه مال . کلاه سازی با مالیدن نمد. و رجوع به کلاه مال شود. ...
نوعی کلاه فرنگی که ظاهرا به سبب شباهت گودی میان آن به لگن به این نام خوانده میشده است.
من بخت برگشته مادر مرده مجال نشده بود کلاه لگنی فرنگی ام را...
به معنای گوشه کلاه میباشد.
در غزل حافظ این کلام نگین وار میدرخشد:
ای خونبهای نافه چین خاک راه تو // خورشید سایه پرور طرف کلاه تو
(غزل شماره ...
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید
اینجا کلیک کنید.
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید
اینجا کلیک کنید.
کلاه گذاری . [ ک ُ گ ُ ] (حامص مرکب ) کلاه سر کسی گذاشتن . (فرهنگ عامیانه ٔ جمالزاده ). عمل کلاه گذار. و رجوع به کلاه گذار و ترکیب کلاه سر ک...