من
نویسه گردانی:
MN
من . [ م َن ن ] (ع مص ) نعمت دادن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ) (ترجمان القرآن ) (غیاث ). نکویی کردن با کسی . مِنّینی ̍. (از منتهی الارب ). انعام کردن بر کسی بدون رنج و آزار و نیکی و احسان کردن در حق او. (از اقرب الموارد). || منت برنهادن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ) (ترجمان القرآن ) (منتهی الارب ) (منتهی الارب ) (غیاث ). شماره کردن نیکوییها را درباره ٔکسی و منت نهادن بر وی . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آزاد کردن اسیر بی آنکه از اوسربها بگیرند. (از تعریفات جرجانی ). || بریدن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ) (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کم کردن . || کم شدن چیزی . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). نقصان یافتن . (از اقرب الموارد). || مانده کردن شتر را. || مانده گردانیدن سیر کسی را و سست نمودن آن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || قوت ببردن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ).
واژه های همانند
۹۴ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۴ ثانیه
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید
اینجا کلیک کنید.
عز من قائل . [ ع َزْ زَ م ِ ءِ ] (ع جمله ٔ فعلیه ٔ دعایی ) (از: فعل عزّ + حرف جر من + قائل ) گرامی است گوینده . عزیز و ارجمند است آنکه گفته ...
لاکروا دو من . [ م ِ ] (اِخ ) ۞ فرانسوا. عالم و کتابشناس فرانسوی . مولد مانس (1552-1592 م .).
هل من مزید. [ هََ م ِ م َ ] (ع جمله ٔ اسمیه ٔ استفهامی ) مقتبس از قرآن (30/50) است . صورت ترکیبی این جمله تأویل به مصدر میشود و به جای «ب...
من -دو-مارسان . [ م ُ دُ ] (اِخ ) ۞ مون دو مارسان مرکز ایالت لاند ۞ فرانسه است که در محل تلاقی رود «می دو» ۞ و «دوز» ۞ و 695کیلومتری ...
من رای مثلی . [ م َ رَآ م ِ ] (ع اِ مرکب ) عصافیر، و آن درختی است که در پارس بسیار است . (منتهی الارب ). رجوع به عصافیر شود.
گاو نه من شیر. [ وِ ن ُه ْ م َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) (مثل ...). رجوع به گاو شود.
هل من مبارز. [ هََ م ِ م ُ رِ ] (ع جمله ٔ اسمیه ٔ استفهامی ) آیا هماوردی هست ؟ معمولاً این جمله را در مفاخره و خودنمایی در هر کار استعمال کنن...
طالع من الکبد. [ ل ِ ع ُ م ِ نَل ْ ک َ ب ِ ] (ع اِ مرکب ) الَ ... . یا طالع؛ نام رگی است بزرگ از جانب محدب کبد رسته . آن رگ که از جانب محدب ...
ذیل " اظهر " آمده است. بهمعنی: آشکارتر از آفتاب.