ذوال
نویسه گردانی:
ḎWʼL
ذوال . (اِخ ) (وادی ...) ناحیه ای است از نواحی یمن و قصبه ٔ آن قحمه است ، شهرکی شامی و میان آن و زبید یک روزه راه است . (معجم البلدان ).
واژه های همانند
۱۶ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۷ ثانیه
زوال . [ زَ ] (ع مص ) بگشتن . (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ). درگشتن و دور گشتن و دور شدن از جایی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از ا...
زوال . [ زِ ] (ع مص ) استعمال ورزیدن در کاری و مروسیدن و رنج کشیدن در آن . (منتهی الارب ). مزاولة. (ناظم الاطباء). || اراده ٔ کاری کردن . ...
زوال . [ زَوْ وا ] (ع ص ) نیک متحرک و جنبان در رفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || قسمتی از راه و از مسافرت . (ناظم الاطباء).
زوال . [ زُ ] (اِ) به لهجه ٔ آذری ، ذغال . انگشت . زگال . فحم . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). زغال . (ناظم الاطباء). || اخگر و آتش پاره . (ناظم ال...
بی زوال . [زَ ] (ص مرکب ) (از: بی + زوال ) دایم . همیشگی . باقی .مستمر. زایل نشدنی . جاوید. جاویدان . بدون تغییر. تغییرناپذیر. ابدی و دائمی . (ناظ...
گرد زوال . [ گ َ دِ زَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کنایت از نیست شدن . نابود شدن . معدوم گشتن : بسته بر حضرت تو راه خیال بر درت نانشسته گرد ز...
زَوالِ ظهر. بعد از ظهر. رجوع شود به واژۀ زوال که در اینجا به معانی «مایل گردیدن آفتاب از میانه ٔ آسمان» و «متمایل شدن آفتاب از وسط آسمان بسوی مغرب» بک...
زوال شمس. زوال، مایل گردیدن آفتاب از میانه ٔ آسمان، متمایل شدن آفتاب از وسط آسمان به سوی مغرب. رجوع شود به زوال و شمس.
زوال پذیر. [ زَ پ َ ] (نف مرکب ) تغییرپذیر و فناشونده . (آنندراج ). فانی و ناپایدار. (ناظم الاطباء). زوال پذیرنده . آنچه فنا شود. آنچه دوام نکند...
زوال کردن . [ زَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کاستن و فرسودن . || فانی کردن . (ناظم الاطباء).