عصف
نویسه گردانی:
ʽṢF
عصف . [ ع َ ] (ع مص ) سخت وزیدن باد. (از منتهی الارب ) (دهار). باد سخت جستن . (تاج المصادر بیهقی ). سخت جستن باد. (المصادر زوزنی ): عصفت الریح ؛ باد سخت شد، و چنین بادی را عاصف و عاصفة گویند. (از اقرب الموارد). عُصوف . و رجوع به عصوف شود : فالعاصفات عصفاً (قرآن 2/77)؛ و تندوزنده ها تندوزیدنی . || نارسیده درودن کشت را. (از منتهی الارب ): عصف الزرع ؛ کشت را قبل از اینکه برسد، برید. (ازاقرب الموارد). || کسب کردن جهت عیال . (از منتهی الارب ): عصف فلان عیاله ؛ او برای خانواده ٔ خودکسب کرد. (از اقرب الموارد). || بردن و هلاک کردن جنگ گروهی را. (از منتهی الارب ): عصفت الحرب بالقوم ؛ جنگ آن قوم را از بین برد و هلاک کرد. (از اقرب الموارد). || خمیدن . (از منتهی الارب ). مایل شدن . (از اقرب الموارد). || بشتافتن و سرعت نمودن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
واژه های همانند
۳۳ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۴ ثانیه
تازه آباد آصف . [ زَ دِ ص ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان سارال بخش دیواندره ٔ شهرستان سنندج است که در 20هزارگزی جنوب باختری دیواندره و دوهزارگزی...
آصَفِبن بَرْخِیا (در عبری، آسافبن برخیا) ، وزیر یا کاتب یا ندیم حضرت سلیمان، تقریباً در همة روایات و داستانهایی که ضمن آنها از این شخصیت نیمه تاری...
بیاتیون آصف خان . [ ب َ ن ِ ص ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان بلوک شرقی شهرستان دزفول است که 260 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).