گاو
نویسه گردانی:
GAW
گاو. (اِخ ) دهی است جزء دهستان کاغذکنان بخش کاغذکنان شهرستان هروآباد، واقع در 23 هزارگزی خاوری آغ کند و 30 هزار و پانصدگزی شوسه ٔ هروآباد به میانه . کوهستانی گرمسیر، مالاریائی ، دارای 323 تن سکنه . آب آن از سه رشته چشمه ، محصول آنجا غلات ، حبوبات ، سردرختی . شغل اهالی زراعت و گله داری ، صنایع دستی ، جاجیم و گلیم بافی ، راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
واژه های همانند
۱۱۲ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۹ ثانیه
گاو علی دوستی . [ وِ ع َ ] (اِ مرکب ) (مثل ...) رجوع به گاو شود.
زرین گاو سامری . [ زَرْ ری وِ م ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کنایه از صراحی و ظرفی باشد از طلا که به صورت گاو ساخته باشند. (برهان ) (از آنندر...
گاو پیشانی سفید. [ وِ س َ / س ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) ۞ سخت مشهور. رجوع به گاو شود.
گاو نه نه حسین . [ وِ ن َ ن َ ح ُ س ِ ] (اِخ ) (مثل ...) آنکه بی خبر و سرزده داخل خانه ٔ دیگران شود. رجوع به امثال و حکم دهخدا شود.
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید
اینجا کلیک کنید.
گاو بی شاخ و دم . [ وِ خ ُ دُ ] (ترکیب وصفی ، ص مرکب ) شخص نهایت نادان . بغایت احمق و جاهل . رجوع به امثال و حکم دهخدا شود.
غَژگاو یا یاک (نام علمی: Bos grunniens) گونهای گاوسان موبلند است که دمی مانند اسب دارد و در مناطق افغانستان، هیمالیا، فلات تبت و مغولستان زندگی میکن...
گاو در خرمن کردن . [ دَ خ َ م َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کار کسی را پامال کردن و رسوا کردن و خراب و تباه ساختن . (غیاث ) : تا چوکاهش فلک دهد بربا...
گاو حاج میرزاآقاسی . [ وِ ] (اِخ ) (مثل ) رجوع به گاو و امثال و حکم دهخدا و رجوع به گوساله ٔ حاجی میرزا آقاسی ... شود.
گاو دوشای کسی بودن . [ وِ ی ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) (مثل ...) رجوع به گاو شود.